30 نفر را نمي‌دانم کدام روز اعدام کردند يا مي‌خواهند بکنند يا هرچي… دارم فکر مي‌کنم اينا از ما بودن يا نه. اما به نظرم حالا يه خواب راحتي مي‌کنن. کُلن هرجوري از اين زنده‌گي سگي که ما اين‌جا داريم و هيچ راه فراري هم ازش نيست خلاص بشي، بُرد کردي. من شخصن الآن راضي‌ام با آمريکا جنگ بشه و پاشم برم هم‌اون روزاي اول شهيدي، مفغودالاثري، چيزي بشم از زنده‌گي تو اين آشغال‌دوني راحت بشم. حتي حاضرم يه بُمب ِاتم درست بخوره وسط سوراخ کله‌م که ديگه هيچي هم ازم نمونه… فکرشو بکن دور بعدي انتخاب‌جات بايد فکر کني مثلن از بين احمدي‌نژاد و لاريجاني و زرغامي و هرندي و ممد هاشمي و خاتمي بايد يکي رو انتخاب کني و روزاي آخر چون‌آن جوي واسه‌ت درست مي‌کنن که دقيقن فکر مي‌کني امام‌زمان يکي از هم‌اين‌هايي هست که داري انتخاب مي‌کني و اگه اونو انتخاب نکني اون‌يکي رئيس‌جمهور مي‌شه و حسابي تو ماتحتت مي‌کنه با سيخ داغ جهنمي که هيچ‌وقت سرد نمي‌شه…

- مگر اون پدرت وقتی داشت هسته‌ی تو را می‌کاشت داد و فریاد راه انداخته بود و اهل محل را خبر کرده بود که آی من دارم هسته می‌کارم؟

- والا پیربابا من درست چیزی یادم نمی‌یاد…

- پس خفه شو و کارتو بکن… وگرنه اهل محل هم مجبور می‌شن به هر جفت‌تون یه سیخی بزنن.

- چشم پیرباباجون… رو چش‌‌ام.

- چشاتو[...]…

دیالوگ‌های چندتا صحنه‌ی کوتاه از فیلم “در طرف ديگر” از فاتح آکين رو برای تمرین ترجمه کردم و حالا مشق‌مو می‌گذارم این‌جا. چون اینا قسمت‌هایی هستن که بیش‌تر ترکی حرف‌ می‌زدن، زیرنویس آلمانی‌شو داشتم اما دو، سه جا این وسط آلمانی حرف می‌زنن که دیگه اونا رو زیرنویس نکرده بود و من مجبورم اون‌جاها رو به علاوه‌ی جاهایی که دیالوگ نداره براتون توصیف کنم. اصل دیالوگ‌های آلمانی‌شم می‌گذارم که اگه تصادفن کسی وارد بود نظری بندازه- البته چون ساده بودن فک نکنم غلط داشته باشم. :)

نجات در حال آب‌دادن باغ‌چه‌ی کوچک گوجه‌فرنگی هست. یه‌تر روی صندلی پشت یک میز نشسته و او را نگاه می‌کند. امشب آن‌ها در خانه تنها هستند چون پدر زالو وعیاش نجات و تازه‌شاداماد ِیه‌تر- سکته‌زده و در بیمارستان بستری است…

- Nejat, die Tomaten sind reif zum Pflücken.

- نجات، فک کنم گوجه‌ها برای چیدن آماده‌ن.

نجات یکی می‌چیند و می‌لُمباند. به آلمانی می‌گویه می‌خایی؟

- Nur zum Probieren.

- فقط برای امتحان.

نجات یه گوجه دیگه می‌کنه و به او می‌ده. بعد یه چیزی به آلمانی می‌گه که خیلی سریعه و من دقیقن نفهمیدم اما چیزی هست که یه‌تر رو در به فکر و گریه می‌ندازه. نجات نگاهش می‌کنه…

- Ich vermisse meine Tochter. Ich habe ihre Stimme schon so lange nicht gehört. Ich kann sie irgendwie nicht erreichen.

- دل‌تنگ ِدخترم شدم. خیلی وقته صداشو نشنیدم. نمی‌تونم براش یه کاری کنم.

 

بعد نجات صندلی‌شو نزدیک اون قرار می‌ده و می‌شینه و دست نوازشی به طرف زن‌باباش دراز می‌کنه و او هم روی شانه‌ی نجات گریه می‌کنه و شب هم هر کدوم سر جای خودش می‌خوابه.

 

در صحنه‌ی بعد پدر تازه از بیمارستان اومده خونه و نشسته رو مبل و یه‌تر هم داره تو آش‌پزخونه چیز می‌پزه… پدره به پسره گیر می‌ده که…

- Hast du sie gebumst?

باهاش خوابیدی؟

پسره قاطی می‌کنه و می‌ره وسایل‌شو جمع می‌کنه که بره… یه‌تر از آش‌پزخونه کیکی که پخته می‌یاره برای پدره…

- Schau mal, ich habe Börek gemacht. Magst du?

- ببین برات بوقک درست کردم، دوست داری؟

- Nimm das weg, mir ist jetzt nicht nach Börek. Schau mich nicht so an. Der Arzt hat gesagt, ich soll keine Teigsachen essen.

- جمعش کن، بوقک الان برای من خوب نیست… اون‌جوری نگام نکن. دکتر گفته که شیرینی‌جات نخورم.

- Dann friss Scheiße!

- پس گُه بخور.

بعد یه‌تر برمی‌گرده آش‌پزخونه و پسره با وسایلش می‌یاد توی اُتاق و می‌بینه پدره سیگار داره روشن می‌کنه و باز شاکی می‌شه و با داد و فریاد یه چیزایی به آلمانی می‌گه که برای من سخته. باباهه هم می‌گه:

- Misch dich nicht in mein Leben ein. Du hast deins und ich hab meins.

- مزاحم زنده‌گیم نشو. تو زنده‌گی خودتو داری منم مال خودمو.

 

پسره هم می‌یاد که بره یه‌تر می‌بینش…

- Du gehst?

- داری می‌ری؟

پسره یه بوس کوچول به صورتش می‌زنه و…

- Warte! … Hier, für unterwegs.

- صبر کن… این برای توراهی…

اینو خانوم به‌ش می‌گه وقتی یه بسته کیک به‌ش می‌ده…

- Mach mir einen Raki, Mädchen.

- واسم قاکی (برندی تقریبن تُرکی)درست کن دختر.

اینو باباهه می‌گه وقتی می‌بینه پسره رفت.

 

صحنه‌ی بعد باباهه با زنش- هم‌این یه‌تر، که قبلن خودفروشی می‌کرده تو اون خیابون مخصوص و باباهه هم مشتریش بوده- نشستن توی باغ‌چه‌ی جلوی خونه و باباهه اون‌ور میز داره قاکی می‌زنه و یه‌تر هم این‌ور میز داره ناخن پاشو لاک می‌زنه…

 

- Hast du mit ihm gebumst? Ich hab dich was gefragt.

تو باهاش خوابیدی؟ من ازش پرسیدم.

- Du bist besoffen.

- تو مستی.

- Bin ich nicht.

- نیستم.

بعد باباهه پا می‌شه می‌یاد دست دست بکنه به می‌می‌های زنه که…

- Fass mich nicht an!

- به‌م دست نزن. (یه‌تر می‌گه و خودشو عقب می‌کشه)

- Lass das!

- ولم کن. (این‌بار یارو می‌خواست دست به… )

- Ich hab dich bezahlt, also fick ich dich, wann ich will!

پول‌شو دادم که هروقت بخوام بسپوخمت.

- Ich bin nicht dein Eigentum.

- من مایملک تو نیستم.

- Doch, du bist mein Eigentum!

- اتفاقن هستی. (بعد زیپ‌شو باز می‌کنه و جمله‌ی بعدی رو می‌گه که برای من معنی نمی‌ده: هرزه، فرانسویم کن. من تا حالا فک می‌کردم بوس فرانسوی می‌شه اما اینو دیگه نمی‌دونم. البته امیر تو باید یادت باشه که نسرین یه چیزایی در مورد بوس فرانسوی گفت و انگار معنیش تو آلمان فرق فوکوله)

- Los, mach’s mir französisch.

خانومم درمی‌یاد به‌ش می‌گه:

- Steck dir das Geld in den Arsch!

- پول‌تو بکن تو کونت.

- Wohin gehst du? … Wohin?

- کجا می‌ری؟ هاردا می‌ری؟

بعد زنه می‌ره تو خونه که اونم وسایل‌شو جمع کنه… مرده هم می‌ره تو و…

- Ich geh, wohin ich will.

هرجا دلم بخواد می‌رم.

- Du gehst nirgends hin!

- تو هیچ‌کُجا نمی‌ری.

- Ich sag’s dir noch mal: Ich geh, wohin ich will. Typen wie dich kenne ich viele.

- یه‌بار گفتم: هرکُجا که دلم بخواد می‌رم. آدمایی تیپ ِتو خیلی دیدم (منظورش لاش‌گوشت‌ئه که من دیگه نمی‌گم منظورشو)

من بچه‌ی درخون‌گاه‌ام. یعنی بودم. الآن دیگه اون‌جا نیستیم و اون‌جا خیلی بالاشهر شده اما اون موقع که اون‌جا بودیم مامانم اجازه نمی‌داد بریم کوچه، می‌گفت:

- به این‌جا می‌گن درخون‌گاه. این‌جا در ِخون‌گاه‌ئه؛ در ِخون‌گاه… این‌جا لات‌خونه‌س…

به هر حال من اون‌جا هیچ دوستی نداشتم و دو یا سه دوستی که داشتم و زیاد هم باهاشون صمیمی نبودم همه از محل‌های دورتری بودن که هیچ‌کدوم هم لات‌خونه نبودن. دوست‌هام رو فقط در مدرسه می‌دیدم. یه‌بار با یکی از بچه‌های درخون‌گاه بیرون از محل دوست شدم و بعد فهمیدم که بچه‌ی درخون‌گاه‌ئه. مامانم گفت:

- هان… لات شدی… درخون‌گاه‌ای؛ بچه‌ی درخون‌گاه به‌تر از این نمی‌شه…

اون دوست‌مو ول کردم.

این داستان کوتاه در بیست‌ودو سال اتفاق اُفتاد.

من دوستت داشتم. با پری و با تو به سینما علاقه‌مند شدم. من بارها دختردایی‌گم‌شده را به خاطر تو دیدم. هم‌این چند روز پیش داشتم دیالوگ‌هایت را تکرار می‌کردم و ناشیانه سعی داشتم حرکت‌های بدنت در آن فیلم را تقلید کنم. من سوت صدایت را دوست داشتم؛ بعضی‌ها نداشتند. من از شعرهای سهراب با صدای تو لذت بردم؛ بعضی‌ها نه. علی‌کوچیکه‌ی فروغ- محبوب‌ترین شعری که با حافظه‌ی ضعیفم می‌توانم بعضی قسمت‌هایش را برای زمزمه به یاد آورم را با صدای تو به حافظه سپردم. خوردن حرف‌ها و کلمه‌ها به عمد و لکنت‌دادن و دل‌گرمی و آرامش و عصبیت و عصبانیتی که در خودت خفه می‌کردی، همه را می‌پسندیدم.

مگر در این مملکت می‌توان چندتا نقش خوب بازی کرد؟ چندتا کارگردان خوب داریم؟ تو به اندازه‌ی کافی خوب بودی. به‌تر از آن‌ها که مِی می‌زدند و نشئه می‌کردند و تو را به خاطر اعتیاد که شاید به خاطر درد بود و یا نبود- و به کسی چه؟-  مسخره می‌کردند. تو چندتا کار عالی و شاه‌کار داری و بس است. تو می‌توانستی و انرژی‌اش را داشتی اما زیاد نبودند آن‌ها که بتوانند استفاده کنند.

من تو را هم‌آن‌طور که بودی همیشه در خاطر خواهم داشت. تو داداش‌صفا و داداش‌اسد ِمن هستی. تو حمید هامون هستی. تو گُشتاسب هستی. تو شوهر بانو هستی. تو راننده‌ی اتوبوس ِشب هستی. و غیر این‌ها من تو را طور دیگر نمی‌شناسم. تو تنها بازی‌گری در این آشغال فیلم‌برادری‌شده (در برابر تئاتر فیلم‌برداری‌شده به کار می‌برم چون ما حتی آن را هم نداریم) هستی که برایت چند خطی می‌نویسم. تو تنها رابط من با مقوله‌ی نقش و بازی در سینمای این مملکت بودی…

‌شاهین اُتاق را جاروبرقی می‌کشید. رضا به‌ش چشم‌غُره رفته بود و نمی‌توانست غُر بزند، باز قیافه‌اش مثل توسری‌خورده‌ها شده‌بود- حالم از این قیافه‌اش به هم می‌خورد، چون خودم هم بعضی‌وقتا قیافه‌ام این‌جور می‌شد.

من ریخت‌وپاش‌هامان را جمع‌وجور می‌کردم. رضا بی‌خیال خودش را تکان‌تکان می‌داد و روی اُپن کوکتل گندش را درست می‌کرد؛ عرق و آب‌میوه. و هربار که به مخلوط جدیدی می‌رسید یا درجه‌اش را کم و زیاد می‌کرد، توی استکان می‌ریخت و می‌داد دستم. من هم فقط سرمی‌کشیدم و یک نظر بی‌خودی می‌دادم. می‌دانستم مهم نیست و آخرش خودش به یک گندی که می‌داند می‌رسد.

موقع بیرون‌آمدن از خانه رضا صدایم کرد که از قفسه‌ی بالای کابینت گیلاس‌ها را برایش بیاورم. خانه پر از بوی اُدکلن شده‌بود. صندلی را گذاشتم و وقتی رفتم بالا سرم گیج رفت ولی تعادلم را حفظ کردم. رضا نشسته‌بود پشت کامپیوتر و داشت چندتا لاو‌سانگ ِپاپ را سلکت می‌کرد. شاهین زودتر از من رفته‌بود پایین بلوک و وقتی رسیدم داشت با هم‌سال‌‌هاش بسکت‌بال بازی‌می‌کرد. من هم رفتم روی نیم‌کتی نشستم و نگاه‌کردم. سرم گرم شده‌بود و روی گونه‌هایم خُنک می‌شد. سیگاری روشن کردم که تاثیرش بیش‌تر شود. یادم اُفتاد که باید به مامان تله‌فون کنم. شاهین را صدا کردم و کارتش را گرفتم. مامان باز شروع‌کرد به دادوفریاد که چرا این‌قدر دیر تله‌فون کردم. یک دختر نزدیک کیوسک بود و منتظر بود بعد از من نوبتش بشود. نمی‌توانستم جواب مامان را بدهم. مامان همیشه پشت تله‌فون فریاد می‌کند و من هم باید گوشی را بکوبم یا فریاد بلندتری بکشم تا ساکت‌شود.

وقتی برگشتم شاهین نشسته بود روی نیم‌کت و بقیه رفته‌بودند. باز اُفتاد به کله‌اش که برویم گیم‌نت. من از گیم‌نت و بازی‌های کامپیوتری متنفرم. این گیم‌نت را رضا به کله‌اش انداخته‌بود که تا می‌خواهد دست‌به‌سرش کند، پولی بگذارد کف ِدستش. خودش هم البته عصر یا شب‌ها زیاد باهاش می‌رفت. من هم تنها می‌ماندم خانه و سیگار می‌کشیدم و با این و آن چت‌می‌کردم. بیش‌تر شب‌ها این برنامه‌مان بود. شاهین تقریبن معتاد گیم‌نت شده‌بود و تمام پولش را می‌ریخت آن‌جا.

شاهین گفت: پس چه‌طوری وقت تلف کنیم، اون‌جا آدم چیزی نمی‌فهمه.

گفتم باید مواظب خرج‌کردن پولش باشد و پس‌انداز کند. خودم هم فهمیدم چرت گفتم. دستش را برد توی هوا که برو بابا. بعد دیدم این‌پا و آن‌پا می‌کند. شکمش را مالش داد.

گفت: بریم به رضا تله‌فون کنیم؟ 

گفتم: چیزی نگذشته که.

گفت: تا حالا کارشو کرده دیگه.

شانه‌هایم را بالا انداختم و دنبالش راه اُفتادم. می‌دانستم زود است و بی‌فایده. بسته‌ی کوچک سیگارم را درآوردم و یکی روشن کردم. رضا خیلی دیر جواب‌داد و به شاهین فهماند که هنوز خیلی کار دارد. من هم دلم پیچ‌می‌خورد. شکمم خالی بود. از دی‌شب سر شام و تا نهار امروز به نشان اعتراض، ِپنهانی غذا نخوردم. هرکی می‌رفت آش‌پزخانه و غذایش را می‌خورد و می‌آمد. می‌دانستم که برایش اهمیت ندارد اما فکرکردم برای خودم مهم است.

شاهین گفت: دارم می‌ترکم.

بعد نشست روی زانو و شکمش را محکم گرفت.

گفتم: بریم توالت ِپاساژ.

فکر کنم اسهال شده‌بود. بوی گندی راه انداخت. از بس آلوچه و لواشک و آت‌آشغال می‌خورد. من پشت در منتظرش بودم و خودم را تلوتلو می‌دادم. کسی نبود و من توی حال خودم روی سن ایستاده بودم و به ملت جَو‌می‌دادم. بعد کف دست‌هام را می‌گذاشتم روی کاشی‌های دست‌شویی که خنک بود و تندتند جای‌شان را عوض می‌کردم. بیش‌تر از نیم‌ساعت طول‌کشید تا شاهین بیرون‌بیاید. بعد هم که سبک شد، پرید و از مغازه‌ی نبش پاساژ دوتا بستنی خرید و یکیش را به زور گذاشت توی دستم. رفتیم پشت بلوک که زمین بازی بچه‌ها بود. هیچ بچه‌ای نبود و اصلن هیچ‌کی نبود. رفتم نشستم روی تاب و خودم را بردم عقب و ول‌کردم. از پشت بلوک چراغ‌های خانه معلوم‌بود. شاهین رفت زیر تراس و چندبار بالا و پایین پرید بعد آمد و از من خواست کمکش کنم که از تراس بالا برود و توی خانه را دید‌بزند.

گفتم: به نظرم کار جالبی نیست.

گفت: فقط می‌خوام ببینم که رفته یا نه.

گفتم: الان مردم فکرمی‌کنن می‌خوایم دزدی کنیم. تا بیایم توضیح بدیم آبروریزی شده…

سیگار دیگری روشن‌کردم و دوباره شروع کردم به تاب‌خوردن. شاهین حرف‌هایی می‌زد که من زیاد نمی‌فهمیدم. گونه‌هایم داشت آتش می‌گرفت و تاب را تندترمی‌کردم که خنک شوند. فکر کنم از رضا می‌گفت. داشت بدی‌هاش را می‌شمرد. داشت مثلن درددل می‌کرد. آن‌قدر این‌رضا حرف‌های این‌جوری زده همه‌مان را مثل خودش کرده. من خودم هم این‌جور شدم. حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشتم. تاب را نگه‌داشتم و باز سیگار روشن‌کردم. دوباره سرعت گرفتم. سیگار گوشه‌ی لبم بود و با سه، چار پُک تمام‌شد. فکرکردم دیگر از این سیگارهای کوچک نگیرم. سیگار دیگری روشن کردم و از تاب پایین آمدم. شاهین آمد. اصلن نفهمیدم کی رفته.

گفت: رفتم لابی، از پشت ِدر گوش‌کردم. هنوز هستن.

به خانه و تراس نگاه کردم.

به شاهین گفتم: چی بود از تراس اُفتاد؟

برگشت نگاه کرد و دوید. از زیر تراس چیز سفیدی را بلند کرد و آورد. کتی بود. بچه‌گربه‌ای که من از دوستم گرفته بودم. رضا اسم یکی از دوست‌دخترهای قدیمش را رویش گذاشته‌بود. هم‌آنی که الآن هم آمده بود ببیندش. گربه را گرفتم دستم. شاهین رفت جلوی بلوک سرک بکشد. خیلی کوچک و لاغر بود اما به نظرم سنگین شده‌بود. نتوانستم وزنش را تحمل کنم و خوردم زمین. رضا می‌گفت لنگ‌های کتی عین ِمال کتی است. زمین نرم بود. زمین بازی بود. کمی شن رفت توی دهانم. تُف‌کردم. دلم از تو می‌کشید. نمی‌توانستم آروغ بزنم. به خودم فشار آوردم و چیزی اسیدی بالازد. فقط آب زرد بود و کف ِبستنی. عُق‌زدم اما هوای معده‌ام خالی نمی‌شد. کتی آمد دمش را کرد توی گوشم و من از قلقلکش پرت‌شدم عقب. بعد شروع‌کرد آب زرد را لیس‌زدن.

شاهین برگشت، کتی را دید و آرام گفت: کتی رفت.

 

زن‌ها دوست ندارن مَردشون روشون تسلط داشته باشه اما دوست دارن مردشون روشون تسلط داشته باشه. مردها هم دوست ندارن زن‌شون مثه بچه‌ها باهاشون رفتار کنه اما دوست دارن زن‌شون مثه بچه‌ها باهاشون رفتار کنه.

دوست دارم یه فیلمی درست کنم که این قضیه رو توش اساسی بشکافم، طوری که هرکی فیلمو دید با دانش بیش‌تری به این رفتارش تا ابدالآباد ادامه بده.

ایده‌ی فیلم (5)

ایده‌ی فیلم (4)

ایده‌ی فیلم (3)

ایده‌ی فیلم (2)

ایده‌ی فیلم (1)

چن‌تا جلسه‌ای که برای شیزوفرنی‌ها شرکت کردم، یه آقای جوونی تقریبن هم‌سن‌وسال ِخودم، که دانش‌جوی جامعه‌شناسی بود هم می‌اومد. دو، سه بار من دیدم این آقا به خانواده‌ی بیمارها یا خود یه بیماری توصیه می‌کنه که نماز بخونن و قضیه‌ی مذهب رو برای آرامش جدی بگیرن و خودش خیلی از این تجربه‌ی معنوی لذت برده و چن‌تا‌نقطه. یه بار که من دیدم به یه بیماری هی اصرار می‌کنه با خنده برگشتم گفتم چی‌کارش داری بذار راحت باشه، خودش به‌تر می‌دونه. که اتفاقن بیمار هم خیلی حال کرد. بعد به طور اتفاقی با هم‌اون دوست مسیری رو پیاده رفتیم و در مورد مذهب هم حرف زدیم. منم روشن‌فکربازی درآوردم، گفتم اون‌موقع که نماز اومد بیمار شیزوفرنی نبود و آسیب‌های زنده‌گی مدرن و فلان و بهمان نبود. بعد از اون‌روز دیگه اون آقا نیومد یا من دیگه ندیدمش.

دو، سه روز بعد از اون مشکل‌جات من اون‌قدر زیاد شد که افسرده‌گی ِمزمنم عود کرد و من در جست‌وجوی مقداری آرامش و قوت ِقلب شروع کردم به نمازخوندن.

روزی که داشیم مصاحبه می‌گرفتیم هم نبود- هم‌اون روزی که حالم اون‌قدر بد بود که هر لحظه نزدیک بود جلوی ملت بغضم بترکه- در حالی که خیلی دوست داشت حاضر باشه و منم یادم نبود که به‌ش خبر بدم- یعنی اگر یادم بود هم خبر نمی‌دادم چون حوصله‌ی آدم اضافه دور و برم نداشتم. اتفاقن اون کسی که من این کارو برای اون انجام می‌دادم ازم پرسید که از آقای فلانی خبر نداری، منم هم‌این‌جوری بی‌منظور برگشتم گفتم که نه و باهاش ارتباطی ندارم و اینا.

الان حدود سه، چار هفته شایدم بیش‌تر از اون گفت‌وشنود ِدر پیاده‌روی با آقای جوون می‌گذره و من تو این مدت از فشار افسرده‌گی و به هم ریختن عصب‌جاتم هیچ تمرکزی نداشتم تا الآن که اون روز یادم اُفتاد. نمی‌خوام مثل پارانوئیدی‌ها چیزهای بی‌ربط رو به هم ربط بدم و یا چیزی رو تبلیغ کنم. مطمئنم شما می‌فهمین منظورمو. فقط اون آقا و اون داستانا الآن یادم اومد و ذهنم شروع کرد اینا رو به‌طورسریالی‌ردیف‌کردن و به خودم اومدم دیدم من چندوقته باز دارم نماز می‌خونم. بعد ناخودآگاه لب‌خند زدم. خودمم نمی‌دونم تلخ‌خند بود یا ناخودآگاهم فکرکرده که حکمتی رو دریافته یا چیزی. گفتم برای شما هم تعریف کنم. (می‌تونم هم‌این‌جا بگم کُل ِاین قضیه‌ی امشب هم یه حرکت ِانتحاری و فرار ِنهایی-فرافکنی- بوده از این مدت ِآشوب ِذهنی؛ اما نمی‌خوام بگم.)

اینم بگم که این‌طور نبوده که حرف اون آقا رو من تاثیری داشته چون من خودم هرازگاهی‌دوخط‌شعری در طول ِزنده‌گیم نماز خوندم و غیره. جدای اون فلسفه‌بافی‌ها در مورد نماز و فُرم ِعبادت در زنده‌گی مدرن و اینا که با اون جوون کردم هم لُپ ِمطلبم این بود که در مورد دین و مذهب بذاره هرکسی خودش، نظر و تصمیم ِشخصی‌شو داشته باشه و اصرار نکنه اون‌کاری رو که خودش دوست داره ولی از حالت ِصورتش احتمال می‌دم که از تندروی‌های من ناراحت شد.

*این هیچ‌ربطی به مطلب نداره طبق معمول. اسم یکی از آهنگ‌تومُخی‌های Cemetary هست که من خوشم می‌یاد ازش. الآنم دارم می‌گوشم.

پی‌نوشت: الآن فهمیدم چرا لب‌خند زدم؛ اون لحظه به طور نهانی و درونی آرزو کردم که ای‌کاش همه‌ی اتفاق‌های ناخوش‌آیندی که برام اُفتاد برای تنبیه اون کارم باشه و حالا که فهمیدم اون آدمو ناراحت کردم، و مشکل‌هام چیزهای دیگه‌ای رو به‌م فهموندن و تو کله‌م کردن، همه‌چی تموم بشه. امان از این بازی‌های ذهن. ولی من خیلی از این تندروی‌ها و بداخلاقی‌هام ضربه می‌خورم تو زنده‌گی، اه. 

یه فیلمی بسازم که خفن‌ترین صحنه‌ش این نباشه:

بچه از مدرسه اومده، شاش داره، پشت ِدر خونه هی زنگ می‌زنه، باباهه تو حمومه و کتری، آبش جوش اومده و تله فون روی پیغام‌گیر می‌ره و مادره به باباهه یادآوری می‌کنه که یادم رفت برم دُنبال بچه‌هه و باباهه سرشو بیرون می‌کنه از حموم و حوله می‌خواد: بعد بچه می‌شاشه تو شلوراش و باباهه تو حموم می‌گه هاپ‌چی و کتری سرریز می‌شه رو گاز و شعله رو خاموش می‌کنه و مامانه پشت ِتله‌فون جیغ می‌زنه وای ماشین‌مو دزد بُرد و هم‌سایه می‌یاد بچه رو می‌بینه می‌گه: ئه ئه ئه… عجب پدر و مادر بی‌مسئولیتی داری و باباهه هم‌اون لحظه در ِخونه رو باز می‌کنه و هم‌سایه بعد از سلامی و علیکی خدافظی می‌کنه و باباهه نگاهش می‌کنه و سر تکون می‌ده و بعد به دیوار تکیه می‌ده و ولو می‌شینه. بچه از کنار بابا رد می‌شه می‌یاد تو خونه و کلید ِبرق رو می‌زنه و خونه می‌ره رو هوا و فقط یه تله‌ویزیون سالم می‌اُفته جلوی دوربین که داره کارتون پلنگ ِصورتی اون‌جا که یارو به اف رفته رو نشون می‌ده…

ولی اگه یه هم‌چو فیلمی بسازم یه کاری می‌کنم که کسی احساس ِخطر نکنه و هول نشه و فکر نکنه می‌خوام براش تعلیق ایجاد کنم.

ایده‌ی فیلم (4)

ایده‌ی فیلم (3)

ایده‌ی فیلم (2)

ایده‌ی فیلم (1)

feedburner & del.icio.us

Sidebar image
یاد تابلوی عاقبت نسیه‌فروشی می‌اُفتی. طرف فکر کرده بود هر چی داشته و نداشته مفتی حراج کرده. اما این چشمه سال‌هاست که داره می‌جوشه. چه قبل من و چه بعد شما. زت زیاد.

تماس

رودگلی roodgoli-AT-gmail-DOT-com قادری wispard-AT-yahoo-DOT-com

RSS del.icio.us برای پشت خطی ها

My Flickr Photos

bugu daram zang mizanam ghagha biaran

A````` buguam... A````...

bugu, bugu afarin...

More Photos
who's online

Blog Stats

  • 10,251 hits

RSS توییتر

  • مشکلی هست! خوراک در دسترس نیست. دوباره تلاش کنید.